این شعر را برای تو می گویم...در یک غروب تشنه ی تابستان...در نیمه های این راه شوم آغاز...در کهنه گور این غم بی پایان...اینجا نشسته بر سر هر راهی...دیو دروغ و ننگ و ریا کاری...در آسمان تیره نمیبینم...نوری از صبح روشن بیداری...
خوووب سلامـــم آسمان عشق ما هم به سر رسید اما کلاغه به خونش نرسید اینجاست که میگن ناگهان چه زود دیر میشود...بگذریــــم! امیدوارم همیشه شاد و خوش و سلامت باشید...به پایان آمـد این دفـتـر حکایت هـمـچـنـان باقیـست...